یادش بخیر. من عاشق این سنگین عوضی بودم. ۰۵کرمان دوماه تموم تو بغلمون بود با اینکه سنگین بود ولی از بس تو دست گرفته بودیم حسش نمیکردیم که بار اضافه ایه.
میدون تیر تو اون خاک و گرما و افتاب سوزان لعنتی، صدای گلوله و گرد و خاکی که برای چندثانیه بلند میشد و بعدش سکوت بود و گوشامون که صدای زنگ توش موج میزد.
و استرس گم شدن پوکه که از صدای این توپ دستی وحشتناکتر بود.
همیشه اون ۱۰ گلوله ای که نوبتم بود رو با حوصله میزدم و دلم نمیخواست تمومشون کنم.
به چه روزی افتاده روزگارم که دلم برای خدمت تو اون ارتش وامونده تنگ شده...
Like
Dislike
Comment






















