دوستان یه سوال، چطوری توی این اوضاع امید خودتون رو حفظ میکنید و به روتین معمول زندگیتون ادامه میدید؟ کسی هست که همچنان با برگشتن به روتین همیشگی دست و پنجه نرم کنه و دائم حالش بد باشه؟ از حال و روز این روزاتون بگید، ممنونم.🤍🙏
پسندیدن
دوست نداشتن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
ویرایش پیشنهاد
افزودن ردیف
لایه خود را حذف کنید
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ردیف را حذف کنید؟
بررسی ها
پرداخت با کیف پول
هشدار پرداخت
شما در حال خرید اقلام هستید، آیا می خواهید ادامه دهید؟
تیمسار فاکس 🐘
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
Taromar🪳 🚫
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
Taromar🪳 🚫
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟
Taromar🪳 🚫
اول از همه عذرخواهی میکنم بابت کامنتای دیشب، هییییچکدومشون در سلامت روان کامل نبودن. کمخوابی و تشنگی و گرسنگی و گرما (چراغ چک زیاد روشن) باعث شده بود عقلمو از دست بدم.
ببینید، ما قبل از قطعی و بیگبنگ خامبوبو در خودمون یک پتانسیلی رو دیدیم و بر مبناش کارها و مسئولیتهای مختلف رو در جامعه داشتیم که باااااااید بپذیریم بخشی از اون پتانسیل توسط استرسهای مزمن ناشی از جنگ و جوانبش اشغال شده، با وجود این موضوع یک تجربه شخصی از دو سه ماه اخیر میخوام بدم که قطعا خیلی مواردش به شانس و شرایط فرد وابستس اصلا قصد نسخه پیچیدن ندارم چون هر کدوم از ما با یه "نخ" متفاوت به این دنیا وصل موندیم. برای من، مهمترین نخی که من. وصل نگه داشت "آدمهای قشنگ (خوشفاز)، مهم، و تاثیرگذار" بودن با فرض این موضوع موارد زیر رو از تجربه شخصیم لیست میکنم.
۱. اولین کاری که کردم این بود که بجای اینگه شبها برای فردا برنامه بریزم تا صبح با انجام ندادنشون توی سیکل معیوب حال خرابی بیوفتم، صرفا به مغزم استرسی میگفتم فردا صبح اول وقت "یه کار مهم" داریم تا فقط بتونم اول صبح از رو تخت بلندش کنم. چون برام مشکل بود اینگه ساعت بیداریم از ۸ به ۱۲ صبح شیفت کرده بود و نصف روز رو از دست میدادم (و قطعا بعدازظهر هم سر اعصاب خوردیش میخوابیدم).
۲. با وجود همهی شرایط، یک رفیقم (نخ) رو قانع کردم که با وجو شرایط مالی داغون و اوضاع وخیم توی یک باشگاه نسبتا ارزون ثبتنام کردیم و همهی جلساتش رو رفتیم و نپیچوندیم. اینجوری اون تفکر مغز از "روتین" که داشت خاک میگرفت یواش یواش به زندگی برگشت. این مورد میتونه به "پیادهروی اول صبح" تو پارک نزدیک خونه تغییر کنه ولی مهمه که حتما تنهایی نباشه (که خودمون خودمون رو نپیچونیم) و حداقل ۴جلسه در هفته انجام بشه.
۳. ترک محل. شاید تعمیم این سخت باشه و البته قصدش رو هم ندارم. من از خونه یه مدتی زدم بیرون، در اون مقطع از نظرم خونه شرایطی بود که همش پر از صدای اخبار و اعصاب خوردی بود و نمیتونستم تحمل کنم. سه هفته رو جایی بودم که بلندترین صدا در طول روز صدای کمپرسور یخچال بود. این سکوت و دوری از شرایط "تنبلخونه" که توی خونه خیلی تبلیغ میشد، بهم خیییلیییی کمک کرد خودمو جمع جور کنم. و یواش یواش تو طول روز یا کار، یا درس میخوندم
۴. کمبوی "مغزو خاموش کن بعدا رفلکت کن" برام خیلی تاثیر گذار بود. اینجوری که بعد از انجام تکنیک ۱ که صبح به قصد یه چیز مهم بیدار شدم، میشینم پشت میز و یه لیست از کارهای همون روز مینویسم نهایتا ۸ ۱۰ تا میشه و از اونا ۲ ۳ تا مهمشو انتخاب میکنم و دورش رو خط میکشم، از اون لحظه دیگه هیچیییییی مهم نیست. روی خونه موشک میباره (که نبارید هیچوقت خدا رو شکر البته) موهام چربه بو میدم پنجاهتا پروژه تحویل ندادم خوابم میاد غذا چی درست کنم اینا هیچییییییی مهم نیست مغز خاموششش فقط اون چیزی که دورش دایره کشیدی باید انجام بشه (معمولا پروژه دانشگاه یا یه تسک کوچیک از کار) و بعد از یه مدتی حالا بر میگردم نگاه میکنم ببینم اطراف اوضاع چطوره چی حالمو خراب میکنه و اعصاب خوردیشو سر یکی دیگه خالی میکنم (حالا نه اینجوری). صحبت کردن راجع به چیزایی که حالمو خراب میکنه البته نه به قصد بدفاز کردن بقیه فقط یجورایی بازتاب احساسات کمک میکنه بار فشار تقسیم بشه معمولا یا همینجا تو دیجیتوری (کانال هوپ) یا یه رفیق دیگم که واقعا شنونده خوبیه (نخ) مقاصد اصلی بازتابم بودن. البته احساس میکنم خودمم بازتابدونی یکی از رفقای دانشگاهم که خیلی هم عالیه اتفاقا.
۵. از اینجا دیگه خیلی اوضاع بهتر از قبل شده و رنگ به زندگی برگشته. یواش یواش زنگ میزنم به آدمایی که نسبت بهشون مسئولیت دارم (نخ) (استاد راهنما، مسئول بخش شرکت) و بهشون میگم در تلاشم که کمکم این لوکوموتو رو به حرکت در بیارم و این رو با ارائه نتایج هفتگی بهشون اثبات کردم.
پ.ن: البته توی همهی این پروسه روزهایی بودن که به بطالت گذشتن تنها نکته مهمش این بود که به کمک ۱ و ۲ نذاشتم این بطالت بصورت چرخه باقی بمونه و قطع شده
پ.ن۲ این متن رو بعد از اینکه یبار نوشتم و ارسال نشد دوباره نوشتم، خیلی سعی کردم مشابه قبلی بشه ولی بعضی قسمتاش بالا پایین شد 😭😭😭
همه اینا صرفا یه تجربه شخصی از دو سه ماه اخیر بود. امیدوارم بتونه یکمی ایده بهتون بده.
باز هم جا داره دوباره عذرخواهی کنم از همهی کامنتایی که تا قبل این لحظه گذاشتم. واقعا لیاقت این پست کامنتای دیشب من نبود. Peace❤️
حذف نظر
آیا مطمئن هستید که می خواهید این نظر را حذف کنید؟