9 هفته پیش

گفتم من رو یه جای خنک خاکم کن. گفت چی میگی باز؟ گفتم خنک خوبه دیگه، چیه گرما؟ گفت ول کن این حرف مرگ و میر رو. گفتم مرگ و میر رو نمیگم که، میگم من که مُردم، من رو یه جای خنک دفن کن که میای پیشم اذیت نشی. گفت بعد مردنت چیکار داری من اذیت میشم یا نمیشم؟ گفتم زکی، چه حرفیه؟ مگه دوست داشتن به مردن نمردن مربوطه؟ گفت از کجا می‌دونی من اصن میام پیشت؟ گفتم میای دیگه. نمیای؟ دست گذاشت دو طرف صورتم گفت خیلی دیوونه ای. گفتم می‌دونم، دوسَم داری؟ هیچی نگفت. همون‌جور یخی نیگام کرد فقط. همونجور که معلوم نیست دوستم داره یا ازم بدش میاد یا اصن اگه بمیرم نمیاد سر خاکم. خواستم بگم یه چیز مهربون بگو با اون صدات. نگفتم. یعنی ترسیدم بگم، اگه می‌گفتم دیگه بعد مردن هم نمیومد ببینمش. حالا می‌دونم گاهی وقتی میاد. می‌شینه زیر درخت، آهنگ میذاره، اولاش گریه هم می‌کنه. خاک سرده دیگه، از یه جایی به بعد دیگه آدم گریه اش نمیاد سر خاک کسی . هروقت بیاد گنجیشک میشم می‌شینم رو شاخه بالایی درخت، نیگاش میکنم، حظ می‌کنم از تماشا. بوی شکلات میده بدنش. از بالای درخت هی میگم جیک جیک یعنی این گنجیشکه دیوونه بوی تن تو شده، میشه بیاد بشینه کف دستت؟ جواب نمیده. بلد نیست زبون گنجیشکا رو. هیشکی بلد نیست. می‌دونم یه روز میاد بالاخره، با لبخند. مه باشه، خنک باشه هوا، عین اون روز تو اون ده وسط کوهستان. خنک خوبه که من دوست دارم، چیه همش گرما که اون دوست داره؟ بعد میاد می‌شینه کنار سنگ کهنه میگه من دیگه میرم، باس ببخشی، یکی دلمو برد، دیگه نمیام. اون وقت من از بغل سنگ قبرم، گل میدم. گل صورتی. گل رو بچینه، بذاره گوشه موهاش، قشنگ بشه، یارش خوشش بیاد. منم که گنجیشکم دیگه، پر می‌کشم می‌رم یه جایی که نبینمش. هیشکی رو نبینم. دیدن نداره دنیا. همینه روزگار. هر کی رو دوس داری، یه روز باید بهش بگی برو، دل تو خوش، دل ما هم خوش به خوشی شما. این هم یه نامه واسه چشمات، توت فرنگی محبوب من. قربانت، گنجشک دیوانه تو...
A.Barani