پنجرهای رو به بغضِ شهر
دختر، آینهی سکوتی شکسته.
پشتِ شیشهی سرد،
تنها نه، که گواه باشکوهِ استقامت.
شهر زیرِ بارِ سنگینِ چشمهای ناپاک،
نفسش بریده، اما زانو نزده.
نگاهش،
جغرافیایِ تمامِ دردهایِ فریاد نشده.
برقی در آن است،
مثل نیزهای که از دلِ شب،
به سمتِ طلوعِ کورسویِ امید پرتاب میشود.
او میداند…
هر سکوتِ بلند،
پیشدرآمدِ طوفانیست.
و هر نجوا،
شمشیریست که کمکم
تیز میشود؛
برای روزی که
دیوارها فرو میریزند
و آفتابِ حقیقت،
بر خاکسترِ ظلمت میتابد.
#چالش
Like
Dislike
Comment
Share






















