نمیدانم از کدام صفحه و کدام کلمات شروع کنم
درمیان انبوهی از کتابها خوابیده ام
کتابها صدایم میزنند
اما حتی نمیتوانم دستانم را تکان بدهم
کلمات در ذهنم بالا و پایین میپرند
خیره ام به پنجره ای که ساعت ها باز است
شاید بتوانم خودم رو از زندانی که ساخته ام رها سازم
پنجره شاید راه رهایی من باشد
دلنوشته از حوا
۳ تیرماه ۱۴۰۵
پسندیدن
دوست نداشتن
اظهار نظر






















